از سوی دیگر کودکان همیشه به دنبال تایید عملکردها خویش توسط بزرگترها هستند و دایم منتظرند تا ببینند کدام رفتارشان مورد تشویق و کدام یک مورد انکار و تقبیه اطرافیان قرار می گیرد. در نتیجه همین وضعیت برای تربیت و عادت شدن رفتارها در کودکان حساس بوده و در رفتارهای آینده آنها تعیین کننده است. اتفاقا در اینجاست که احساسی عمل کردن و رفتارهای نسنجیده والدین و اطرافیان کار تربیت صحیح کودکان را مختل می کنند. به طور مثال والدین به شدت منتظر بازشدن زبان و آغاز صحبت اولیه فرزندان هستند.
حال کودکی که با حافظه خویش الفاظ، کلمات و مطالب خوب و بدر را از اطرافیان دیده و ضبط می کند وقتی آنها را با شیرینی و دلنشینی خاص به زبان می آورد؛ والدین صرف نظر از بار و ارزش کلمات و غیره همه آنها را به خنده هایشان و به به گفتنشان تشویق می کنند؛ چرا چون می بینند فرزندشان قادر به صحبت کردن است و وقتی کودک تشویق می شود از نظر او هر کلمه ای که بکار برده شده و مورد تشویق و تحسین قرار گرفته، خوب است. کودک نمی داند که پدرمادر و اطرافیان صرف نظر از خوبی و بدی کلمات و جملات به خاطر خوشحالی از مهارت او در صحبت کردن؛ از بدی کلمات صرف نظر کرده و او را به خاطر صحبت کردنش تحسین می کنند. او فقط می داند که تشویق شده و از اطرافیان خنده و خوشحالی دیده است ( البته همه رفتارهای دیگر کودک هم از این اصل پیروی می کنند . یعنی هر برخورد کودک با همسالان که تحسین بزرگترها را برانگیزد؛ برخورد با همبازی ها و سلطه بر کودکان دیگر – چون بزرگترها سلطه کودکان خود را تشویق می کنند که در اصل درست نیست و .. در همین معنا می گنجد).
خوب این موضوع سوای اینکه در کنار آموزش های درست، آموزش های غلط را تثبیت می کند، اولا کودک بدون تشخیص اعمال خوب و بد را باهم یاد می گیرد. در ثانی آموزش های بدون حساب کودک را در عمل با تعارض و دو گانگی نیز مواجه می کند. به طور مثال وقتی کودک برای انجام عمل ناخوشایندی از سوی برخی ها با یک خنده مهربانانه و احساسی مواجه شد اگر همان عمل را در جایی مرتکب شود که به طور مسلم روی خوش به وی نشان نخواهند داد، دچار سر درگمی و تعارض خواهد شد. یعنی تحسین کودکی که آهنگ های مبتذل را از اطرافیان یاد گرفته؛ تشویق با اولین برخورد غیر منتظره خویش از سوی افراد مذهبی و یا در مسجد و .. که حالت حداقل ترش رویی و سرزنش را دربر خواهد داشت وی را دچار تعارض خواهد کرد. چون هنوز وی دلیل این وضعیت دوگانه را نمی داند؛ و در نتیجه تکرار مکرر این وضعیت ها در زندگی، از وی فردی دوگانه ای خواهد ساخت که وی به ویژه در سن بلوغ معارض و منکر و مخالف بسیاری از ارزش های حاکم بر جامعه خواهد بود. به عبارت واضح تر فراوانی همین تعارضات و تضادهاست در صورت افزایش بی رویه وضعیت زندگی آینده جوان را به ویژه در سن بلوغ به چالش خواهد کشید. به طوری که رقتارهای غیرعادی و ناسازگار او بسیار خواهد شد.
در نتیجه گیری این مباحث همین بس که اصل کار در تربیت کودکان مبتنی بر یادگیری است. یعنی فرزندان ما اگر تندخو، عصبانی مزاج، خشن، خوش رو، مهربان، میهمان نواز، اجتماعی، گوشه گیر و .... هستند؛ بخش عمده دلیل اینها یادگیری از بزرگترهاست(البته مباحث ارثی و ژنتیکی هم مطرح است که جای خود را دارد). ادامه دارد ...