استاد مطهری در کتاب ارزشمند و مستند خدمات متقابل اسلام و ایران می نویسد :
« خواننده عزیز ! از آنچه در بخش سوم این کتاب خواند هر چند باختصار برگذار شده است یک مطلب کاملا دستگیرش می شود و آن اینکه عکس العمل ایرانیان در برابر اسلام فوق العاده نجیبانه و سپاسگزارانه بوده و از یک نوع توافق طبیعی میان روح اسلامی و کالبد ایرانی حکایت میکند . اسلام برای ایران و ایرانی در حکم غذای مطبوعی بوده که به حلق گرسنه ای فرو رود . یا آب گوارایی که به کام تشنه ای ر یخته شود . طبیعت ایرانی مخصوصا با شرایط زمانی و مکانی و اجتماعی ایران قبل از اسلام این خوراک مطبوع را به خود جذب کرده و از آن نیرو و حیات گرفته است و نیرو و حیات خود را صرف خدمت به آن کرده است
لهذا امویان با هر عنصر طرفدار علویین اعم از عرب یا ایرانی یا افریقایی یاهندی مبارزه میکردند ، مظالمی که آل علی و پیروان عربشان از امویان دیدند از مظالمی که بر ایرانیان در آن دوره وارد شد بسی بیشتر و جانگدازتر بوده است از سال 132 که عباسیان روی کار آمدند دفتر سیاست ورق خورد . سیاست عباسیان تا زمان معتصم که عنصر ترک روی کار آمد بر مبنای حمایت از ایرانیان و تقویت ایرانیان علیه اعراب بود . صد ساله اول عباسی برای ایرانیان عصر طلایی بوده است . برخی وزرای ایرانی مانند برامکه که از اولاد بوداییان بلخ بودند و فضل بن سهل ذوالریاستین سرخسی ، بعد از خلیفه بزرگترین قدرت بشمار میرفتند
ایرانیان در قرن اول حکومت عباسی هر چند در رفاه بودند ، ولی از نظر سیاسی جزء قلمرو خلافت اسلامی بودند و حکومت مستقلی نداشتند . اما پس از صد سال یعنی از زمان حکومت طاهریان بر خراسان و بالخصوص از زمان صفاریان حکومت مستقل تشکیل دادند
و البته این حکومت های مستقل در عین حال تا پایان خلافت عباسی تحت نفوذ معنوی خلفای عباسی بودند ، مردم ایران برای مقام خلافت به اعتبار نام جانشینی پیغمبر اکرم نوعی قداست قائل بودند و حکومت هیچ حاکمی را در ایران مادامی که منشوری از خلیفه نمیآورد شرعی و قانونی نمیدانستند ، تا آنکه در قرن هفتم دستگاه خلافت عباسی برچیده شد و این جریان خاتمه یافت . پس از برچیده شدن خلافت عباسی ، خلفای عثمانی در غیر ایران تا حدی نفوذ معنوی داشتند ، ولی در ایران به علت تشیع این مردم و غیر شرعی دانستن خلافت ، به هیچ وجه نفوذی نداشتند برخی از مستشرقین و در رأس همه آنها سرجان ملکم انگلیسی دو قرن اول ایران اسلامی را - یعنی از حدود نیمه قرن اول هجری که ایران فتح شد تا حدود نیمه قرن سوم هجری که کم و بیش حکومت مستقل در ایران تشکیل گردید - به اعتبار اینکه در این دو قرن ایران جزء قلمرو کلی خلافت بوده و از خود حکومت مستقلی نداشته است ، دوره سکوت و سکون و احیانا دوره بردگی ایرانیان نامیدهاند و نوعی جار و جنجال راه انداخته تا آنجا که برخی ایرانیان را تحت تأثیر فکر خود قرار دادهاند اگر از دید امثال سرجان ملکم بنگریم ، یعنی توده ایرانی را ندیده بگیریم و به تحولات فرهنگی و غیر فرهنگی ثمربخش بی نظیر که در همین دو قرن رخ داد و سخت به حال توده ملت ایران مفید افتاد توجه نکنیم و تنها طبقه حاکمه را در نظر بگیریم ، حق داریم دوره ای را که ایران جزء قلمرو خلافت بوده دوره سکوت و سکون بشماریم آری اگر تنها طبقه حجاج بن یوسف و ابومسلم خراسانی را در نظر بگیریم که آن یکی صد و بیست هزار نفر را به باد فنا داد و این یکی ششصد هزار نفر را قتل عام کرد و مانند یک عرب متعصب نژادپرست نوحه سرایی کنیم که چرا این ششصد هزار نفر را نیز حجاج که یک عنصر عربی است به باد فنا نداد ؟ و یا مانند یک متعصب ایرانی سوگواری کنیم که چرا ابومسلم در جای حجاج ننشست تا آن صد و بیست هزار نفر هم با دست توانای او قتل عام شوند حق داریم که دو قرن اول را دوره سکون و سکوت از نظر ایران بنامیم ، چون با مقایسه با دورهه ای دیگر تنها چیزی که مایه تأسف است این است که فی المثل به جای ابومسلم ها نام حجاجها برده می شود اما اگر توده ملت ایران را ، یعنی موزه گرزاده ها و کوزه گرزاده ها را ، همان هایی که سیبویه ها و ابوعبیده ها و ابوحنیفه ها و آل نوبخت ها و بن یشاکرها و صدها افراد دیگر و خاندان دیگر از میان آنها برخاستند در نظر بگیریم که استعدادهاشان شکفت و توانستند در میدان یک مسابقه آزاد فرهنگی شرکت کنند و گوی افتخار را بربایند و برای اولین بار در تاریخ ایران به صورت پیشوای ادبی ، علمی ، مذهبی ، ملل دیگر درآیند و آثاری جاویدان از خود باقی بگذارند و نام خویش و آب خاک خویش را قرین عزت و افتخار و جاویدانی سازند ، این دو قرن ، دو قرن خروش و نشاط و جنبش و نغمه و سخن است در این دو قرن بود که ایرانیان با یک ایدئولوژی جهانی و انسانی فوق نژادی آشنا شدند ، حقایقش را به عنوان حقایقی آسمانی و مافوق زمان و مکان پذیرفتند و زبانش را به عنوان زبانی بین المللی اسلامی که به هیچ قوم خاص تعلق ندارد و تنها زبان یک مسلک است از آن خود دانسته و بر زبان قومی و نژادی خویش مقدم شمردند
عجبا ! می گویند ( در طی این دو قرن زبان ایرانی خاموشی گزیده بود و ایرانی سخن خویش جز بر زبان شمشیر نمی گفت ) من حقیقتا معنی این سخن را نمی فهمم ! آیا زبان علمی زبان نیست ؟ ! آیا زبان ادبی زبان نیست ؟ آیا شاهکار ادبی سیبویه که در فن خود همطراز المجسطی بطلمیوس و منطق ارسطو در فن خودشان ، به شمار می رود جز در این دو قرن آفریده شده است ؟ ! آیا ادب الکاتب ابن قتیبه که آن نیز در فن خود یک شاهکار است محصول این دو قرن نیست ؟ ! آیا شاهکار ادبی آفریدن مربوط به زبان نیست ؟ خواهند گفت : اینها هر چه هست به زبان عربی است جواب این است : مگر کسی ایرانیان را مجبور کرده بود که به زبان عربی شاهکار خلق کنند ؟ اصلامگر ممکن است کسی با زور شاهکار خلق کند ؟ ! آیا این عیب است بر ایرانیان که پس از آشنایی با زبانی که اعجاز الهی را در آن یافتند و آن را متعلق به هیچ قومی نمیدانستند و آن را زبان یک کتاب میدانستند به آن گرویدند و آن را تقویت کردند و پس از دو سه قرن از آمیختن لغات و معانی آن با زبان قدیم ایرانی زبان شیرین و لطیف امروز فارسی را ساختند ؟ می گویند : زبان این قوم ( ایرانیان قبل از اسلام ) زبان قومی بود که از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدر کفایت بهره داشت ، با این همه این قوم که ( به صد زبان سخن میگفتند ) وقتی با اعراب مسلمان روبرو گشتند ( آیا چه شنیدند که خاموش شدند ؟ آقای دکتر زرین کوب که سؤال بالا را طرح کرده اند ، خود بدان پاسخ دادهاند می گویند : زبان تازی پیش از آن زبان مردم نیمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت . معهذا وقتی بانک اذان در فضای ملک ایران پیچید ، زبان پهلوی در برابر آن فروماند و به خاموشی گرایید . آنچه در این حادثه زبان ایرانیان را بند آورد سادگی و عظمت ( پیام تازه ) بود و این پیام تازه ( قرآن ) بود که سخنوران عرب را از اعجاز بیان و عمق معنی خویش به سکوت افکنده بود . پس چه عجیب که این پیام شگفتانگیز تازه ، در ایران نیز زبان سخنوران را فروبندد و خردها را به حیرت اندازد ؟ حقیقت این است که از ایرانیان آنها که دین را به طیب خاطر خویش پذیرفته بودند شور و شوق بیحدی که در این دین مسلمانی تازه مییافتند چنان آنها را محو و بیخود میساخت که به شاعری و سخنگویی وقت خویش به تلف نمیآوردند (دو قرن سکوت ص 107 - . 108)
کوچکترین سندی در دست نیست که خلفا حتی خلفای اموی مردم ایران را به ترک زبان اصلی خود ( البته زبان های اصلی خود ، زیرا در همه ایران یک زبان رائج نبوده ، در هر منطقه ای زبان مخصوص بوده است ) مجبور کرده باشند . آنچه در این زمینه گفته شده است مستند به هیچ سند تاریخی نیست ، و هم و خیال و غرض و مرض است . زیبایی و جاذبه لفظی و معنوی قرآن و تعلیمات جهان وطنی آن ، دست به دست هم داد که همه مسلمانان این تحفه آسمانی را با اینهمه لطف از آن خود بدانند و مجذوب زبان قرآن گردند و زبان اصلی خویش را به طاق فراموشی بسپارند منحصر به ایرانیان نبود که زبان قدیم خویش را پس از آشنایی با نغمه آسمانی قرآن فراموش کردند ، همه ملل گرونده به اسلام چنین شدند ، و چنانکه مکرر گفتهایم اگر کوشش عباسیان که سیاست ضد عرب داشتند نبود ، زبان فارسی امروز که با زبانهای قبل از اسلام متفاوت است پدید نمی آمد خلفای عباسی بهترین مشوق این زبان بودند ، آنها مایل نبودند که زبان عربی درمیان توده ایرانی رایج گردد بنیالعباس شعوبیان را که ضد عرب بودند و در مطاعن و مثالب عرب کتاب تألیف میکردند تأیید و تقویت مینمودند . علان شعوبی کتابی در بدیهای عرب و صفات نکوهیده آنان نوشت در حالی که کارمند رسمی هارون و مأمون بود و در بیت الحکمة برای آنها کتاب استنساخ میکرد و مزد میگرفت همچنین سهل بن هارون شعوبی که شدیدا ضد عرب بود و علیه عرب کتاب نوشت مدیر بیتالحکمه هارونی و مأمونی بود (ترجمه تاریخ تمدن جرجی زیدانج 3 ص 310 - . 311 ) ، همچنانکه قبلا در فصل مربوط به زبان فارسی گفتیم ، مأمون اول حاکمی است که شاعری پارسی گوی را فوقالعاده تشویق کرده است آری آن بود علت خاموشی گزیدن ایرانیان از پارسی گویی ، و این بود علت رواج ثانوی این زبان . و البته همچنانکه باز هم گفته ایم رواج ثانوی زبان فارسی ، به هیچ وجه جای تأسف نیست ، بلکه جای شکر است : هر زبانی از خود لطف و زیبایی خاص دارد . زبان فارسی از برکت لطف و زیبایی خود و هم از همت و ایمان ایرانیان پارسی گوی خدمات بسیار ارزندهای به اسلام کرده است ادوارد براون منصفانه خود را از غرضرانیهای امثال سرجان ملکم برکنار میدارد ، وی میگوید : دو کتاب تاریخ ایران است که انگلیس ها بیشتر با آن آشنا و دینی خود را به مقام قداست رساندند در حدی که مورد احترام فوق العاده مذهبی ملل دیگر قرار گرفتند و هنوز هم در کتب اسلامی ، مخصوصا در کتب غیر ایرانی و غیر شیعی نام آنان در هاله ای از قدس قرار گرفته است . در اقصی بلاد اسلامی مردم نام آنها را با احترام فراوان میبرند . این دوره از نظر علمی و فرهنگی در ردیف اول است و اما از جنبه کسب قداست و احترام مذهبی برای ایرانیان قطعا بیرقیب و بینظیر است اگر بخواهیم محصول این دو قرن را روشن کنیم باید نظری به جامعه ایرانی از حدود دهه سوم قرن اول هجری که ایران به دست مسلمانان فتح شد تا حدود دهه دوم قرن سوم هجری که طاهریان در خراسان نیمه استقلالی یافتند و بلکه تا حدود دهه ششم قرن سوم که صفاریان استقلال یافتند بیفکنیم و نتیجهگیری کنیم البته از این نکته نباید غافل بود که تازه در عهد صفاریان و سامانیان و غیر هم نیز بسیاری از دانشمندان ایرانی که استعداد خویش را به ظهور رسانیدهاند در ایران و حوزه حکومت ایرانی نبودهاند غالبا در عراق و احیانا در حجاز یا جای دیگر میزیسته اند بگذریم از سلمان فارسی که افتخار صحبت رسول خدا را کسب کرده و به شرف « منا اهل البیت » نائل آمده است و از نظر مسلمانان شیعه افضل صحابه رسول خدا و امیرالمؤمنین است و از نظر غیر شیعه در ردیف کبار صحابه است و نام نامیش در دیوار مسجدالنبی میدرخشد از این مرد بزرگ و بزرگوار میگذریم ، سایر ایرانیان نامدار را در نظر میگیریم . و چون طرف سخن ما کسانی هستند که با مقیاس احساسات ملی و ایرانی با ما سخن میگویند ، ما عجالتا با احساسات شیعی و حتی با احساسات اسلامی خودمان کاری نداریم ، تنها از جنبه افتخارات ملی مطلب را محل بحث قرار میدهیم . میخواهیم اجمالا ببینیم این دو قرن چه امکاناتی و چه افتخاراتی برای ملت ایران خوارزمی ، همچنین نوبختیان ، ابومعشر بلخی، ابوالطیب سرخسی و غیر اینهااز سرداران اسلامی ایرانی ، گذشته از سردارانی که در ایران جنگیده اند مانند طاهر ذوالیمینین ، باید موسی بن نصیر فاتح اسپانیا را نام برد
آری این است دو قرنی که آنرا دوره رکود و سکون و سکوت ایران نامیدهاند. » ( جهت آگاهی و مطالعه بیشتر ر.ک :خدمات متقابل اسلام و ایران ، صص 668-677 )